Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘قوانین ضمنی’

یادش به خیر اون قدیما …یه مغازه بود سر کوچه مدرسمون …پر از آتاری و سگا و کماندور و …بعد از مدرسه که می شد غلغله ای بود تو این دکون …بچه ها می ریختن واسه بازی ..یکی پول نداشت آتاری بازی می کرد با دسته خلبانی …یکی وضع جیبش خوب بود فوتبال و سونیک و …بازی می کرد با سگا !

صاحب مغازه که با قرض و قوله این کارو راه انداخته بود ..واسه تشویق بچه ها برای بازی دونفره ..به هر کی که برنده می شد یا یه رکوردی میزد یه کارت رنگی می داد …که روش با خط چاپی کج و کوله نوشته بود «برنده» ..جوری شده بود که بچه ها دیگه واسه بازی اونجا نمی رفتن …می رفتن که کارت بگیرن و بیان تو محل پزشو بدن که من  20 تا کارت دارم و …کارت ها معامله می شدن و سر کارتها شرط بندی می شد …کارت ها مهمتر از بازی شده بودن و همه بازی می کردن به خاطر کارت گرفتن!

کم کم دستگاه ها کهنه می شد …تلوزیون ها بی رنگ و رمق تر …دسته ها لق می شدن و کار نمی کردن…در و دیوارا کثیف تر و صندلی ها شکسته تر! اما بچه ها به عشق بازی و کارتها هنوز می رفتن و بازی می کردن …چاره ای هم نداشتن …چون دیگه مغازه ای اونطرفا نبود که بشه رفت و بازی کرد …

صاحب مغازه هم به این کار نداشت که کی میاد …کی میره ! کی خوب  و درست بازی می کنه …کی تو بازی تقلب می کنه! تو دعواها حق با کیه …اون فقط پول می گرفت و کارت رو می داد به برنده! …همین تقلب ها باعث می شد تا خیلی ها با هم دعواشون بشه …سر کارت چقدر که کل کل و دعوا نشد تو بچه های مدرسه …اما صاحب مغازه کاری به این چیزها نداشت  فقط پول می گرفت و کارت می داد! فقط می خواست که مشتری هاش رو از دست نده …

بعد از چند سال هم  مغازه رو جمع کرد و رفت شرکت کامپیوتری زد…واسه اون یه ماشین مدل بالا و یه خونه بالاشهر باقی موند و واسه بچه های مدرسه ما یه مشت کارت و دلخوری های قدیمی که سر دعوای بازی و برد و باخت و تقلب داشتیم!

راستی! چقدر این بالاترین منو یاد اون مغازه دوران کودکی میندازه!

ته نوشت:

بزرگی می گفت : یاد بگیریم ارزش عواملی که تو زندگی برامون سودآوری دارند رو بدونیم …حتی در و دیوار …آدما که جای خودشون رو دارند!

ته نوشت : لینک این صفحه در بالاترین

Advertisements

Read Full Post »

سرنوشته: خواندن این مطلب به کسانی که با بالاترین و بحث های اخیر در مورد قوانین آشنایی ندارند اکیدا توصیه نمی شود.

اکنون که نوک قلم را بر قلب سفید کاغذ فشار می دهم تا اعتراف نامه خود را آغاز بنمایم اشک در چشمان من جمع شده است ..سیگار نیم سوخته ام دستم را می سوزاند اما این آتش کجا و آتش غضب کاربران بی گناه بالاترین کجا؟

من فریب خوردم !رنگ قرمز رای های منفی که می دادم چشمان مرا کور کرده بود! کاسه داغتر از آش شده بودم! خاک بر سر من! چه دل هایی که شکسته نشد…چه لینک های هلویی که نسوخت …چه جنازه لینک هایی که به خاطر تیر خلاص من به قبرستان بالاترین نبردند! چه هوادارانی که به خاطر منفی های من داغدار نشدند!

خدایا توبه توبه توبه …والله من نمی دانستم قوانین نوشته شده ضمنی است! خدایا این فضولباشی مرا گول زد! خدایا آلبرت تحریکم کرد ..خدایا Invisible  بود که از این کارها به من یاد داد! خدا از تو نگذرد مرحوم 1000 که این مسائل و منفی دادن را رواج دادی!

ای دوستی که هرچه علامت تعجب راه داشت گذاشته بودی جلوی تیترت! ای کسی که عکس گربه ات را گذاشته بودی بخش اقتصاد!  ای کسانی که من ندانسته به شما منفی دادم من را حلال کنید!

اهالی بالاترین … من حلالیت می خواهم ! یا همین الان حلالم کنید یا بکشید و خلاصم کنید از این همه شرم ..از این همه خجالت! من نمی دانستم این قوانین که به خاطرش یه شماها منفی می دادم دکوری و ضمنی و نسبی و غیره است! و الا دستم بشکند و دلی نشکند …خدایا توبه …خدایا توبه!

ته نوشت : لینک این صفحه در بالاترین

Read Full Post »